تو برگشته بودی...
ای خدا چقدر منتظر این روز بودم! چرا حالا؟
درست همین حالا.....خدایا چی بهش بگم؟!
واسه نه گفتن چه دلیلی بیارم؟!
خدایا به چه گناهی باید این بلا سر من بیاد؟!
یادمه اون شب...بعد از اون اس ام اسها
دنیا رو سرم خراب شد....نمیتونستم فضای خونه رو تحمل کنم!
گندت بزنن شانس خوشگل من!
ساعت 2 شب که شد وقتی مطمئا شدم مامانم و بابام خوابن از خونه رفتم بیرون!
خریت بود...ساعت 2 شب....یه دختر تنها!
اما به اون تنهایی احتیاج داشتم...به قدم زدن و اشک ریختن و فکر کردن...زیر آسمون خدا!
سرمو گرفتم بالا.....به آسمون....به تخت پادشاها پدر نگاه کردم!....پدر چرا؟ چرا الان؟!
یه امتحانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چجور امتحانی؟!
باید نشون بدم دوستش دارم؟! باشه نشون میدم!
به هر قیمتی که شده نشون میدم....حتی اگه فکر کنه آشغالم...عوضی ام!
دوست داری بدونی دلیل این که نباید میگفتم آره چی بود؟!
نمیخواستم هیچوقت بگم....مجبورم کردی!!!!!!!
تو درست وقتی برگشتی که من دقیقا دو هفته ی بعدش عمل داشتم!
وضعیت من مشخص نبود...حتی واسه زنده بودن امیدی نداشتم...
معلوم نبود از اتاق عمل زنده بیام بیرون یا....!
نمیتونستم واسه 2 هفته برگردم...خوب میدونستم اگه الان عذاب بکشی
خیلی بهتر از اینه که چند روزه دیگه با مرگم عذاب بکشی!
باید سنگ بشم....تمرین میکنم....اونقدرا سخت نیست
نه........نه...........دوستت ندارم!
ای خدا باید اینا رو بهش بگم.............مسخرست این زندگی واقعا مسخرست...!!!
گفتم.....تموم شد....من موندم و من... روحیه ی خراب واسه یه عمل سخت!
...........................................................................................................
دلم برات تنگ شده راستشو بخوای دیگه خسته شدم!
دوست دارم صداتو بشنوم!..کنارم باشی!...ببینمت!...ببوسمت!
دستتو بگیرم و آروم توی گوشت بگم که:
دوستت دارم!
من بمیرم واسه عذابی که تو کشیدی!
کاش میمردم و تحقیر شدنتنو نمیدیدم!
وقتی فکر میکنم من باعت شدم...منی که عاشقت بودم و هستم و میمونم
باعث شدم تو خورد بشی
همه ی وجودم گر میگیره و آرزوی مرگ میکنم!
اما کاش توام میدیدی که چی به سر من اومد!
شب قبل از عملم تو نبودی که ببینی چقدر بهت احتیاج داشتم!
اون شب و خوبه خوب یادم!
هر روز مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذره!
عصبی بودم...ناراحت بودم....تو خودم بودم....!!!
فقط داد میزدم!...حتی به بابام گفتم از اتاق برو بیرون!
نمیخواستم هیچکس پیشم باشه...دلم میخواست تو باشی...
دوست داشتم صدای تورو بشنوم...دلم میخواست بهم دلداری بدی!
اون شب دکترم اومد توی اتاقم و بهم گفت:
دخترم تو چرا این کارا رو انجام میدی؟!
_ نمیدونم دکتر! یعنی دیگه واسم فرقی نمیکنه!
من زیاد امیدوار نیستم که از اون اتاق زنده برگردم بیرون
...یعنی واسم مهم نیست که بخوام زنده بمونم واسه همینم
میخوام این شب آخری رو تنها باشم!
مثل همیشه که باهام صحبت میکرد خیلی مهربون لبخند زد و گفت:
تو مگه چند سالته که اینقدر ناامیدی؟
عزیزم عمل فردای تو با موفقیت انجام میشه قرار نیست امشب واسه تو شب آخر باشه!
به خدا توکل کن دخترم!
وقتی به خودم اومدم گونه هام با اشکام خیس خیس شده بودن!
به دستام نگاه میکردم! آروم گفتم: میخوام تنها باشم!
_ تنها؟ تو هیچوقت تنها نیستی!
_ میدونم خدا هست...میخوام با خد تنها باشم!
_ پدرت نگرانه! میخواد کنارت باشه!
_ چرا اونی که دلم میخواست نگرانم باشه نگرانم نیست؟!
_هرکسی که تورو میشناسه و دوستت دارم امشب نگرانه!...سعی کن بخوای دخترم...شب بخیر!
از اتاق رفت بیرون.
هزار بار این جمله تو ذهنم تکرار شد:
هرکسی که تورو میشناسه و دوستت داره...!!!
هر کسی که تورو دوستت داره...!!!
دوستت داره...!!!
سرمو طرف میزی که کنار تختم بود برگردوندم...موبایل اونجا بود...برش داشتم
تازه ساعت 8 بود...
سعی کردم شمارتو بگیرم...دستم میلرزید!
نه...نه...نه...نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!.............حتما جوابمو نمیده!
موبایل رو گذاشتم سر جاش
بهت فکر کردم....من.....تو....کتار هم.....با هم.....!!
پس امیدوارم....هنوز یه امیدایی واسه بودن هست...اینجا نه آخر خط منه...نه آخر خط ما!
نمیدونم کی خوابم برد...صبح که بیدارم کردن باید واسه عمل آماده میشدم!
از اینجا به بعدش رو دیگه دوست ندارم بگم!
البته تا قبل از بی هوشی چیزی زیادی اتفاق نیفتاد
اما لحظات بدی بود!!!
من برگشتم..........................حالا تو نبودی!
.........................................................................................................................................................
اینا رو نگفتم که دلت برام بسوزه!
گفتم تا بدونی هنوز خیلی چیزا هست که تو ازشون خبر نداری....یکیش همین بود!
قربون چشمای خوشگلت بشم بابت همه چیز معذرت میخوام
همه ی عذابایی که تو کشیدی و مسببش من بودم!
مواظب خودت باش