تبليغاتX
ستاره های زخمی
تقدیم به او ...

یه یلدای دیگه...کجایی؟!

یه یلدای دیگه.......تو یلدا رو چجوری میگذرونی عزیز دلم؟

زیادی هندونه نخوری دل درد بگیریاااااااا

یلدای پارسال یادت میاد؟!....بهم نزدیکتر بودی...اما امسالم کنارمی

حتی طولانی ترین شب سال تو تا صبح کنارمی و من با دیدن

 خنده های تو بهترین هدیه ها رو از خدا میگیرم!

خیلی وقت صدای خندتو نشنیدم....باز اسمت اومد و صورتم خیس خیس شد!

بی معرفت آخه چی میشد اگه یه ذره به یادم بودی؟

یه وقتایی فکر میکردی بهم....به این که چقدر دوستت دارم

به خدا این رسمش نیست...خیلی وقته که بریدم

وقتی فکر میکنم که این انتظار تمومی نداره حالم بدتر میشه!

کاش مهربونی دستات اونقدر بهم نزدیک بود که الان اشکامو از روی گونه هام پاک میکردی!

چی میگم بابا؟ اگه تو بودی که دیگه اشک تو زندگیم جایی نداشت که بخوای پاکش کنی!

کجایی؟.....کجایی؟....کجایی؟

چرا هیچکس نمیتونه جای تو رو بگیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

الان ۹ ماه و نیمه که ندیدمت! نمیتونی بفهمی چقدر سخته چون هیچوقت اینقدر دلتنگ کسی نبودی!

پسر مگه تو سنگی؟ مگه احساس نداری؟ واقعا نمیفهمی من چی میکشم؟

به خاطر تو......................صبر کردم به خاطر تو....کتک خوردم به خاطر تو....جلو همه واسادم

به خاطر تو...به خاطر تو...به خاطر تو....پس تو کی به دادم میرسی؟؟؟؟

دوستت دارم...بیشتر از همیشه...حتی بیشتر از همین ۱ ثانیه ی پیش!

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 2:3 توسط ستاره

بوس بوسِ D:

کنار هم بودیم....اومدی نزدیک....احساس کردم که اگه الان نبوسمت تا آخر عمرم

 حسرت این لحظه رو میخورم!

منم نزدیکت شدم...دستاتو گرفتم...نفاسات صورتمو قلقلک میداد!

آروم بوسیدمت!

نگاهت کردم...زل زدم به چشمات...چقدر به وجودت نیاز داشتم!

ستاره....ستاره...پاشو مامان دیرت شد!

آره...همینقدر راحت...همش خواب بود...!!!

اون روز خیلی حالم خوب بود!  آخه میگن وقتی خواب کسی رو میبینه معنیش اینه که

اون داره بهت فکر میکنه!

من که باورم نمیشد بهم فکر کنی اما خوب با این خیال خودمو گول زدم و کلی خوش بودم!

فقط این وسط کلی سر مامان جونم داد زدم

خوب آخه داشتم بهترین و باحالترین خواب زندگیمو میدیدم!


حالا چی میشد بیدارم نمیکرد؟

این اعصابه منه نه منظورم بای نبود دستمو ببین داره میلرزه

من برم فعلا فقط اومدم بگم خوابتو دیدم خیلی باحال بود

ماااااااااااااااااااااااچ.....مواظب خودت باش


نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386 ساعت 14:16 توسط ستاره

منو میبخشی؟!

تو برگشته بودی...

ای خدا چقدر منتظر این روز بودم! چرا حالا؟

درست همین حالا.....خدایا چی بهش بگم؟!

واسه نه گفتن چه دلیلی بیارم؟!

خدایا به چه گناهی باید این بلا سر من بیاد؟!

یادمه اون شب...بعد از اون اس ام اسها

دنیا رو سرم خراب شد....نمیتونستم فضای خونه رو تحمل کنم!

گندت بزنن شانس خوشگل من!

ساعت 2 شب که شد وقتی مطمئا شدم مامانم و بابام خوابن از خونه رفتم بیرون!

خریت بود...ساعت 2 شب....یه دختر تنها!

اما به اون تنهایی احتیاج داشتم...به قدم زدن و اشک ریختن و فکر کردن...زیر آسمون خدا!

سرمو گرفتم بالا.....به آسمون....به تخت پادشاها پدر نگاه کردم!....پدر چرا؟ چرا الان؟!

یه امتحانه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟آخه چجور امتحانی؟!

باید نشون بدم دوستش دارم؟! باشه نشون میدم!

به هر قیمتی که شده نشون میدم....حتی اگه فکر کنه آشغالم...عوضی ام!

دوست داری بدونی دلیل این که نباید میگفتم آره چی بود؟!

نمیخواستم هیچوقت بگم....مجبورم کردی!!!!!!!

تو درست وقتی برگشتی که من دقیقا دو هفته ی بعدش عمل داشتم!

وضعیت من مشخص نبود...حتی واسه زنده بودن امیدی نداشتم...

معلوم نبود از اتاق عمل زنده بیام بیرون یا....!

نمیتونستم واسه 2 هفته برگردم...خوب میدونستم اگه الان عذاب بکشی

خیلی بهتر از اینه که چند روزه دیگه با مرگم عذاب بکشی!

باید سنگ بشم....تمرین میکنم....اونقدرا سخت نیست

نه........نه...........دوستت ندارم!

ای خدا باید اینا رو بهش بگم.............مسخرست این زندگی واقعا مسخرست...!!!

گفتم.....تموم شد....من موندم و من... روحیه ی خراب واسه یه عمل سخت!
...........................................................................................................

دلم برات تنگ شده راستشو بخوای دیگه خسته شدم!


دوست دارم صداتو بشنوم!..کنارم باشی!...ببینمت!...ببوسمت!


دستتو بگیرم و آروم توی گوشت بگم که:


دوستت دارم!

من بمیرم واسه عذابی که تو کشیدی!

کاش میمردم و تحقیر شدنتنو نمیدیدم!


وقتی فکر میکنم من باعت شدم...منی که عاشقت بودم و هستم و میمونم

باعث شدم تو خورد بشی

همه ی وجودم گر میگیره و آرزوی مرگ میکنم!


اما کاش توام میدیدی که چی به سر من اومد!


شب قبل از عملم تو نبودی که ببینی چقدر بهت احتیاج داشتم!

اون شب و خوبه خوب یادم!


هر روز مثل یه فیلم از جلوی چشمام میگذره!

عصبی بودم...ناراحت بودم....تو خودم بودم....!!!

فقط داد میزدم!...حتی به بابام گفتم از اتاق برو بیرون!


نمیخواستم هیچکس پیشم باشه...دلم میخواست تو باشی...

دوست داشتم صدای تورو بشنوم...دلم میخواست بهم دلداری بدی!


اون شب دکترم اومد توی اتاقم و بهم گفت:

دخترم تو چرا این کارا رو انجام میدی؟!

_ نمیدونم دکتر! یعنی دیگه واسم فرقی نمیکنه!

من زیاد امیدوار نیستم که از اون اتاق زنده برگردم بیرون

...یعنی واسم مهم نیست که بخوام زنده بمونم واسه همینم

میخوام این شب آخری رو تنها باشم!


مثل همیشه که باهام صحبت میکرد خیلی مهربون لبخند زد و گفت:


تو مگه چند سالته که اینقدر ناامیدی؟


عزیزم عمل فردای تو با موفقیت انجام میشه قرار نیست امشب واسه تو شب آخر باشه!

به خدا توکل کن دخترم!


وقتی به خودم اومدم گونه هام با اشکام خیس خیس شده بودن!

به دستام نگاه میکردم! آروم گفتم: میخوام تنها باشم!

_ تنها؟ تو هیچوقت تنها نیستی!


_ میدونم خدا هست...میخوام با خد تنها باشم!


_ پدرت نگرانه! میخواد کنارت باشه!


_ چرا اونی که دلم میخواست نگرانم باشه نگرانم نیست؟!


_هرکسی که تورو میشناسه و دوستت دارم امشب نگرانه!...سعی کن بخوای دخترم...شب بخیر!


از اتاق رفت بیرون.

هزار بار این جمله تو ذهنم تکرار شد:

هرکسی که تورو میشناسه و دوستت داره...!!!


هر کسی که تورو دوستت داره...!!!


دوستت داره...!!!


سرمو طرف میزی که کنار تختم بود برگردوندم...موبایل اونجا بود...برش داشتم

تازه ساعت 8 بود...

سعی کردم شمارتو بگیرم...دستم میلرزید!


نه...نه...نه...نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!.............حتما جوابمو نمیده!

موبایل رو گذاشتم سر جاش

بهت فکر کردم....من.....تو....کتار هم.....با هم.....!!

پس امیدوارم....هنوز یه امیدایی واسه بودن هست...اینجا نه آخر خط منه...نه آخر خط ما!

نمیدونم کی خوابم برد...صبح که بیدارم کردن باید واسه عمل آماده میشدم!


از اینجا به بعدش رو دیگه دوست ندارم بگم!


البته تا قبل از بی هوشی چیزی زیادی اتفاق نیفتاد

اما لحظات بدی بود!!!

من برگشتم..........................حالا تو نبودی!
.........................................................................................................................................................

اینا رو نگفتم که دلت برام بسوزه!


گفتم تا بدونی هنوز خیلی چیزا هست که تو ازشون خبر نداری....یکیش همین بود!


قربون چشمای خوشگلت بشم بابت همه چیز معذرت میخوام

همه ی عذابایی که تو کشیدی و مسببش من بودم!


مواظب خودت باش

منو میبخشی؟!

نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386 ساعت 14:42 توسط ستاره

میخوام ببینمت خوب):

 

میگن احمقم!!!!!!!!!!!

 

واقعا هستم؟


چرا هیچکدومتون نمیفهمید بابا؟!
؟!؟!

 

تازه احمق واسه 30 ثانیه ی اولمه!

 

دیوونه...نفهم...الاغ...خاک بر سر و خیلی چیزای دیگه که رفقا لطف کردن و بهم نسبت دادن

 

دیوونه رو هستم!


اما دیوونه اونم

 

نفهم و نیستم چون اگه نمیفهمیدم چقدر ماه که دیوونش نمیشدم!


راجع به بقیه ی حرفا هم نمیدونم چی بگم!
........................................................................................................

-بابا غلط کردم!

از پشت سرم صداش میومد که میگه:


هو نفهم...تو دهنت میکوبما...بهش نگو غلط کردم!

 

-ببین میخوام یه چیزی بهت بگم

 

بازم گفت:

 

ستاره اگه بهش بگی دوستت دارم خفت میکنم! احمق این همه داره تحقیرت میکنه!


- نه بهش نمیگم اگه بگم ناراحت میشه...!

.........................................................................................................

وای وای آنلاین بود!


قلبم تند تند میزد و دست و پاهام سست شده بود

 

...:من میخوام یه روزمو صرف شما کج و کله ها کنم!

 

چقدر حال کردم که بم گفت کج و کوله!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

و باز هم: ستاره خاک بر سرت...به خدا به خاطر تو نبود یه چیزی بش میگفتما!

 

ولش کن اصلا بگو نمیخوام ببینمت!


- چرا چرت میگی؟ نمیتونم نبینمش چرا نمیفهمی من دوسش دارم آخه؟

........................................................................................

360عشقمو که دیدم:

 

-الهی من فدای این تی شرت نارنجیش بشم! ببین چقدر بهش میاد

 

دوباره: خاک بر سرت کنن اینقد قربون صدقش نرو!


-دلت میاد اینجوری میگی؟ نگاش کن چقدر دوست داشتنیه

 

بازم: ستاره تو آخرش تو دهنی رو از من میخوری!
.........................................................................................................

من چه کار کنم آخه؟

 

بدرفتاریاشو....ضدحالاشو...غدبازیاشو.....همه رو دوست دارم!


حتی تو ذهنم دار دوباره بهم مبگه: ابله نفهم خاک بر سر!...بکش حقته!...!!!!!!!

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 ساعت 6:4 توسط ستاره

حالا تو هم میدونی...!!!

((باورت میکنم!))

 

نمیتونم احساسمو توصیف کنم این جمله رو تو گفتی

 

بهترین لحظه ی زندگیم بود

 

همه چیز قشنگ بود....اشک میریختم اما اشک شوق بود

 

وای خدا یعنی میشه عشقمو باور کرده باشه؟

 

بعد از 7 ماه از ته دلم خندیدم

 

ساعت 5:30 صبح از خونه رفتم بیرون

 

خیلی خوشحال بودم....مثل بچه ها هیچ غصه ای نداشتم

 

دلم میخواست مثل یه دختر بچه بهم خوش بگذره و از ته دل بخندم

 

تا ته کوچه با دختر داییم دویدم و بعدش رفتیم پارک!


الاکلنگ....!!! خیلی باحال بود...خیلی بهم خوش میگذشت

 

بعدش تاب....حتی سوار سرسره هم شدم......

 

قشنگ ترین صبح زندگیم بود....!!!

 

2تا بربری تازه واسه صبحونه خیلی میچسبید!

 

رفتیم نون گرفتیم و تو راه برگشت خونه همش میخندیدیم

 

خیلی خوشحال بودم...حسی که هیچوقت نداشتم!


وای نه  یه بدشانسی کلید در حیاط رو نیاورده بودیم

 

دختر داییم آویزون در شد منم که منتظر سوژه واسه خندیدن بودم قهقه میزدم

 

خلاصه پرید اونور و در رو باز کرد

 

اومدیم خونه اما دلم نمیخواست تو خونه باشم

 

کی برمیگردی؟


یعنی میشه ببینمت؟


بزرگترین آرزوم دیدن تو.....

 

شاید دوست نداشته باشی بشنوی اما من دوست دارم بگم که:

 

دیوانه وار دوست دارم...!!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم شهریور 1386 ساعت 2:23 توسط ستاره

واسه کسی که هرگز بهش نمیرسم...!

نمیدونم چند وقته آپ نکردم یا چند وقته که دروغ نوشتم!

 

فکر کنم از آپ لیاقت نداری دیگه با من باشی  بود که سعی کردم خودمو گول بزن!

 

من دوسش ندارم....اون لیاقت نداره!

 

بعضی شبا دیگه حالم به هم میخورد از این همه دروغ

 

آخه واقعیت این بود که من دیوانه وار دوسش داشتم و عاشق بودم!

 

این وسط یه دروغ بزرگ رو هیچوقت فراموش نمیکنم دروغی که به خاطر گفتنش هیچوقت خودمو نمیبخشم!

 

ستاره یه سوال فقط با یک کلمه جواب بده!...دوسم داری؟!

 

معمولی مثل یه دوست!

 

فقط یه کلمه؟!

ازم جواب میخواست...به خدا دلم نمیخواست تلافی کنم اما خوب میدونستم که قصه ی ما دیگه تموم شده!

 

واسه اولین بار نتونستم غرورمو زیر پا بزارام...با انگشتایی که عرق کرده بودن و میلرزیدن نوشتم:

 

نه..دوستت ندارم!

 

ای کاش هیچوقت نمیگفتم...کاش هیچوقت کسی که همه چیزم بود فکر نمیکرد که دوسش ندارم!

 

اون شب بدترین شب زندگیم بود...دیگه داشت حالم از تظاهر به هم میخورد!

 

این چند وقته خیلی دلم میخواست صداشو بشنوم

 

بهش بگم به جون خودش که از همه برام عزیزتره دیوونشم!

 

اما نمیتونستم...میترسیدم با شنیدن صداش دیوونه تر از این بشم!

 

تا همین چند روز پیش....یه روز خیلی اتفاقی با پسری برخورد کردم که فکر کردم خود اونه!

 

این همه شباهت باور نکردنی بود...همه چیزش مثل عشق من بود.......!!!

 

چرا باید اون پسرو میدیدم؟ چرا باید از بین اون دخترا اون پسر بیاد به من بگه که ازت خوشم اومده؟!

 

چرا...چرا...چرا...و چراهای دیگه که اون شب منو دیوونه کرده بودن!

 

دیگه نتوستم....دلم براش تنگ شده بود...همه دلتنگیم شده بود یه بغض بزرگ تو گلوم که

 

 حتی نمی تونستم بشکنمش!

 

اون شب از حالش با خبر شدم اون خوب بود و با خوب بودنش دنیا رو به من داد!

 

وقتی فهمدیدم که حالش خوبه تازه بغضم شکست!

 

خونه خیلی شلوغ بود...من دلم میخواست از ته دلم گریه کنم!

 

رفتم تو ماشین نشستم...حالا یه آهنگ آروم و غمگین راحت اشکمو در می آورد!

 

اون شب اونقدر گریه کردم که اصلا متوجه ی مامانم نشدم که میزد به شیشه و میگفت دیر وقته بیا داخل!

 

رفتم توی خونه و به آخرین واقعیتای زندگیم فکر کردم:

 

من و اون هیچوقت به هم نمیرسیم نه حالا و نه هیچ وقت دیگه

 

اما دیگه نمیخوام دروغ بگم

 

میخوام الان و همیشه بدونه که ستاره تا آخر عمرش فقط عاشق اونه!

 

امیرم میخوام با همه ی عشقم بهت بگم که برات میمیرم...!!!!!!!!!!

نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386 ساعت 2:55 توسط ستاره

هدیه من به تو

آره درست حدس زدی عزیزم ! الان وقت انتقامه ! انتقامی که باید زودتر از اینــــــا گرفته می شد ! بیا  ، انتقام بگیر ! ولی دیگه چیزی نمونده که بهت بدم ! دیگه لذتی نمونده تو این دنیا که بخوای ازم بگیری !

غیر از یه کتاب مقدس خاک خرده ، یه ویالن که مدت هاست کوک نشده  ، یه مشت ورق و دستنوشته و موعظه ای که هیچ وقت پاک نویس نشده و بالاخــــــــــره یه رفیق با مرام !  کدومشو انتخاب می کنی که برداری ؟!

کتاب مقدسمو نبر ...! آخه شاید تو این روزا برای آخرین بار بازش کنم !

ویالنم حیفه ، آخه تازه باهاش یاد گرفته بودم یه آهنگ غم انگیز بزنم ! ولی دیگه نه کوک شده ، نه آرشش کلیفن داره ! مال بد بیخ ریش صاحابش ! دست نوشته ها و موعظه هایی رو که نوشتم می تونی برداری ولی به نظرت این کافیه ؟!

می مونه یه رفقی با مرام ! فکر نکنم گرفتنش دردی رو ازت دوا کنه اخه من تنها تر از این حرفام عزیز !

دیگه چی می خوای ببری ؟! ... نه ، دست خالی نرو ! الان وقت انتقامه ! بزار بازم بگردم !

یه قلب یخزده که تاریخ مصرفش گذشته به کارت میآد؟!

 احساسو که حرفشو نزن که حالم از همه بهم می خوره و نسبت به همه بدبین شدم !

یه دختــر که می گه دوسم داره !! هه هه..! آره فقط می گه دوسم داره ! راستش احساس نمی کنم مال من باشه که بخوام بدمش به تو !

 

یه بدن بی جون برام مونده ! یه مرده ی متحرکم عزیزم ! اونم لازم نیست تو بگیری ! خودم بهت می دمش ، به زودی عزیزم ! فقط بزار یه سری کارای عقب افتاده دارم و با چندتا حساب که باید تصفیه کنم ! تو این یه سال کاری نکردم که خوشحالت کنه ولی بزودی یه خبر توپ بهت می رسه ! دوست دارم وقتی این خبر و شنیدی از ته دل شاد بشی و بخندی !

انتقامتو می گیری....!یا به قول پیشرو تلافی میکنی! قول می دم !

 

(نوشته ی امیر)

 

نوشته شده در سه شنبه هشتم خرداد 1386 ساعت 11:25 توسط ستاره

حوصله ندارم...!!!

تو رو نباید میدیدم از همون روز اولی که شدم عاشق نگات

شدم راغب به چشات....منم یه راه نجات از چشات نداشتم و

ارتباط رو برقرار کردم هرچند....قلبم هر دم....واسه تو میزد

نگفتم سمتم برگرد؟ همه اطرافیان من سردن از من

بعده باریدن چشام از غم هر شب...پلکام تو رو اصلا نبخشن!

تو نارفیق شبامی که من دارم تو حوالی آسمونا میمیرم و

سراغ من نیا دیگه تا بکنم تلافی اون روزای بهاری که دادم و رفتش!

میدونم اصلا نداره حال من ارزش...تو برو ولی حرفای تو یاد من هستش!

الان باید بشم خارج از بحثش....راستی نیفتادی یاد من از کی؟

پیشرو...!!!

 

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 ساعت 15:42 توسط ستاره

IRAN

امروز فقط میخوام از جایی بگم که به گردنم حق داره!

جایی که تو دل اون یاد گرفتم عاشق خدا باشم

جایی که واسم افتخاره....نمیخوام بزارم اینجوری خرابش کنن!

من یه ایرانیم و قسم بزرگم قسم به خاک میهنمه!

نمیتونم ببینم کسایی که بویی از اصالت نبردن اصالت کشور من رو زیر سوال ببرن!

با دروغهایی که میسازن....اونا حتی نمیدونن تمدن چیه!!!

300؟؟؟؟؟ اولاش اعصابم رو به هم میریخت اما الان به این فکر میکنم که به جای

اعصاب خوردی باید از کشورم دفاع کنم...شاید این نوشته رو هیچ کس نخونه!

اما مهم اینه که من میخوام بنویسم واسه ایران....................................

به قول هیچکس که میگه

سوگند....سوگند....به خونه پاک سیاوش...به نام ایران و خاکش

که من واسه این خاک جون میدم!

الان گربست یه زمانی ببر بوده به چه هیبتی این ببر از غرب تا شرق بوده!

مهد تمدن از همینجاست تو یه وطنپرست میخوای؟...منم اینجام!

من تنها نیستم امثالم زیادن! اونا جامو میگیرن تو احیانا غیابم!

اینجا 70 ملیون مرد و زن و بچن!حواسشونه ناموسو ندزدن و پرچم...

پایین نیاد...ماها 6 دنگه حواسمون هست نتیچه این شد که...

دشمن ایران باید احمق باشی!

چون این خاک همه جا فدای الحق داره!

اینا حقیقته شاهنامه افسانست نمونش همین جنگ 8 سالست!

رنگ قرمز پرچم رنگ خون ماست واسه این خاک پیشکشی جون ماست!

سوگند به خون پاک سیاوش...............به نام ایران و خاکش

که من واسه این خاک جون میدم!

من اگه تنها با یه پلاک بمونم زیر خاک بهتر از اینه که از ترس برم زیر لاک!

الان بهونشون انرژی هسته ای شده! بگو چرا داری سلاح هسته ای خودت؟

ایرانو گرفتن پسر کشکی نیست توی ترس شما که دیگه شکی نیست!

اینا رو نوشتم تا همه بدونن که ماها واسه ایران هرکاری میکنیم!.........

نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386 ساعت 16:14 توسط ستاره |

لیاقت نداری دیگه با من باشی!

ببین خوشگل!

بین من و تو دیگه هیچ تیریپی نیست!

واسه همین اصلا سعی نکن که بخوای ارتباط برقراری کنی و آمار بازی کنی و تماس کاریش کنی!

میدونی چی میگم؟

چون اصلا بات حال نمیکنم...یعنی هیچ جوره!

دل من میخواد با تو نباشم!...توی بازیهای تو نبازم!

دیگه دیر شده نگیر سراغم!...دارم میمیرم ولی تو راحت

گذاشتی رفتی...آخه چرا من؟...نمیخوام بشنوم دیگه صداتم!

پشیمونی میخوای بمونی با من تا همیشه...ولی بدون واسه جبران دیره!...نمیشه!

نمیتونی دیگه برگردی پیشم!....اینم بدون این بار خامت نمیشم!

دیگه همه چی رو میخوام فراموش کنم!...آتیش عشقتو خاموش کنم!

چشاتو به در بدوز ولی نمیاد ستی!...درسته که باخت تو نمیره از یاد ولی

واست درس میشه! آویزه ی گوشت کن!...دلت ترس نره!..اینو فراموش نکن!

دیگه بسته شد درهای قلبم به روت!...امانتو پس بده ابله که زود

شناختمت...دستت واسم رو شد!...هرچی سریعتر از جلو چشام دور شو!

دیگه نیار اسممو...نیفت به فکرم!...دیدی شد همون قصه ای که بهت گفتم؟

زبون سرخ سر سبزو به باد داد!....شب سرد گذشت و شد بامداد!

زندیگیمو باختم به لبخند تو....امانتو پش بده...پسر چطور

میگی هنوز راه هست واسه بازگشت؟....نه دیگه اون ماهی تازست و نه آب هست!

عشق من...گذاشتی رفتی.....بهتره به من...نباشی نزدیک!

عشقتو...نقاشی کردی......بدون من... توی شبات میلرزی!

یادم نمیره میگفتی بی تو میمیرم!....تا ابد پیشتم و از پیشت نمیرم!

اون قلب سنگیتم بر دار برو!....

به دلم یاد میدم!....که دستاتو نگیرم!

.برو..برو..که من...دیگه نمی خوامت تو رو!

دیگه نمی خوامت....برو!...دل به تو نمیدم!

رفت و گم شد ولی صداش هست!....منم از دلم ساختم یه آهن!

دیگه از تو نمی نویسه مدادم!....چون از تو نمونده به یادم!

خاطرات مرده عغده زده بالا!....توف به تو که مدتی با ما

موندی و گرفتی هرچی خواستی!...بگو مگه تو جز من چی داشتی؟

اینارو بهت گفتم بیدار شی!....چون اینجا ما به ندرت میخوابیم!

اینجا رو ول کردم و اون بالام!....دیگه خوب نیستن مردم باهام!

عشق من...گذاشتی رفتی.....بهتره به من...نباشی نزدیک!

عشقتو...نقاشی کردی......بدون من... توی شبات میلرزی!

یادته ....یادته...اون روزی که تو رفتی؟....با خودم میگفتم برمیگردی..

آخه اون موقع یه ذره احساس تو وجودم بود.....

که اونو کشتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی
!

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385 ساعت 0:48 توسط ستاره |

28 روز و 4 ساعت!

نه! تو رو خدا دیگه دست چپم نه! باور کن دست چپم آبکش شده بزن توی دست راستم!


دیگه اندازه ی روزای اول درد نداشت! عادت کردم...هر روز باید تحملش کنم!

پرستار مهربون که این روزا سنگ صبورم شده از اتاق رفت بیرون...حالا من اونجا تنها بودم

تنهایی مجبورم میکنه بهت فکر کنم و باهات حرف بزنم...پس تو هم گوش کن.............:

میگم تو نمیخوای یه حالی از من بپرسی؟ ببینی زندم یا مرده؟ نفس میکشم یا نه........؟

بیخیال...!!! خودت چطوری؟!...خیلی وقته ازت خبری ندارم...رفیق بامرامتم که ON نمیشه

حالتو ازش بپرسم!...خودتم که فکر کنم چراغ خاموش میای!...دیروز میخواستم واست SMS

بدم!...خیلی دلم تنگ شده بود!...میخواستم بدونی اما یادم افتاد قول دادم مزاحمت نشم!

با صدای در زدن به خودم اومدم...آروم و با صدایی که به زور درمیومد گفتم: بفرمایید!

-خوب دوباره سلام دوست مهربون من!....خودش بود! خانم فرهادی...همون پرستار مهربون

با یه لبخند کوچولو بهش گفتم سلام...شما که مهربونتری خانوم گل!...اومد جلوتر....خم شد

و آروم صورتمو بوسید...بعدش نشست کنارم و گفت: خوب حال موش موشیه من چطوریاست؟!

نمیدونستم چه جوابی بهش بدم!...واقعا حال من چجوری بود؟!....گفتم : حالم مثل همیشه!

گفت:رآها پس تو دلت میخواد کتک بخوری آره عزیزم؟ با تعجب گفتم؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفت معلومه چرا! واسه اینکه همیشه مثل این افسرده هایی که دنیا واسشون تموم شده

میشینی اینجا و میگی مثل همیشم!...یه بار شد بگی امروز حالم خوبه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

واقعا از روش خجالت میکشیدم! این روزا هر کاری میکنه که من ناراحتیم یادم بره اما منه احمق

بازم مثل برج زهر مار میشینم و نگاهش میکنم...سرم انداختم پایین و گفت: الهی فدات شم!

حق داری...به خدا خودمم خیلی دوست دارم بگم حام خوبه...اما...تو دوست داری من دروغ بگم؟

_ نمیخوام دروغ بگی میخوام واقعا خوب باشی!.... _ سعی میکنم........همه تلاشمو میکنم!

_خوب عزیز دلم من کار دارم فعلا اید برم بازم بهت سر میزنم!_حتما این کارو بکن خوشحال میشم!

باز اون رفت و من تنها شدم!...تنهای تنها هم که نه! آخه اونجا خدا بود...بعدشم یاد تو بود!

دیگه واقعا خودمم فهمیدم که دیوونه شدم! همه رو شبیه تو میبینم! صدای همه رو مثل صدای

تو میشنوم!...همه رو به اسم تو صدا میزنم!...حتی تو بیداری هم خوابتو میبینم!...............

الان که دارم ایم متن رو مینویسم دقیقا 28 روز و 4 ساعته که صداتو نشنیدم! وای...باورم نمیشه!

این فاجعست...این که صدای عشقمو این همه مدت نشنیده باشم!...البیته اگه بخوام توهمات رو

حساب کنم که همیشه دارم صداتو میشنوم! اما من خیال نمیخوام! من خودتو میخوام! مهربونیتو!

ضد حال زدنتو! خندیدنتو! ...............................میخوام..................................تو رو میخوام!

یادش بخیر یه زمانی میگفتم من نمیشکنم... من نمیفتم ...من ایستادم! اون موقع ها امید داشتم!

اما حالا بدجوری شکستم ....بدجوری افتادم....دیگه امیدی نمونده......دیگه اشکمم در نمیاد!

همه ی اشکام روی هم جمع شدن و شدن یه بغض بزرگ....وای به روزی که بشکنه....آخی!

این آخی واسه خودم بود! دلم واسه خودم میسوزه اخه...وقتی میدونم حتی یه کلمه از اینا رو

نمیخونی بازم میشینم و برات مینویسم!...خیی خوابم میاد..این مدت اصلا وقت خوابیدن ندارم

فعلا برم...مواظب خودت باش....بیشتر از همیشه دوستت دارم!...................................

یه اعتراف : من شکستم....من افتادم.....من نابود شدم!



نوشته شده در شنبه نوزدهم اسفند 1385 ساعت 1:20 توسط ستاره